لانه‌زنبوری

این قسمت: زندگیِ تحصیلی

لانه‌زنبوری

این قسمت: زندگیِ تحصیلی

لانه‌زنبوری

انگار یک زنبور قرمز قلبم را نیش زده، جایش هم ورم کرده و خوب نمی‌شود!

نوشتن جایگزین خوبی برای غصه است، آدم را آرام می‌کند.

پیوندهای روزانه
اینکه من از همان روز‌های اول قاطی آدم‌های عادی شدم درواقع یک اتفاق بود. اتفاقی که همان روز ثبت نام مهسا را به جان من انداخت و یک هفته‌ هم وَرِ دلِ من بود و حال و هوایم را عوض کرد. وگرنه من قصد داشتم لاک‌پشت پیر و مهربانی باشم که غالب اوقات توی لاک خودش است. از همان روزهای ابتدایی آرام آرام شوخی‌های عادی شروع شدند و چه کسی فکرش را می‌کرد من درباره رل زدن و این جینگولک بازی‌ها با کسانی که مدت زمان کمی ست می‌شناسم شوخی کنم؟ درواقع یعنی شوخی‌های پیش پا افتاده مسخره و جاست فور فان!
   اما این حقیقت دارد که به‌هرحال آدم از محیط و وقایع اطرافش اثر می‌پذیرد به گونه‌ای که حتی خودش هم باور نمی‌کند. زمان گذشت و گذشت و این شوخی‌ها شد رایج‌ترین شوخی‌های بین ما هم‌اتاقی‌ها. این تغییری بود که هنوز هضمش نکرده‌ام.
   اما دیشب چهارتایی توی اتاق نشسته بودیم که حرف سر رفتن حوصله و بازی شد و پیشنهاد بچه‌ها جرئت حقیقت بود. یکی مقاومت می‌کرد و دوتای دیگر مشتاق. هرچند هیچ ایده قطعی نداشتم که قرار است چه پرسیده شود اما قبول کردم و نهایتا بازی شکل گرفت.
   فکر می‌کنم حس دلنشینی در افشای اسرار برای دیگران هست مدتی یک بار آدم را زله می‌کند. دلت میخواهد بنشینی حرف بزنی و همه اسرارت را به زبان بیاوری. این بازی هم بخشیش همین است. حس هیجان سوالی که از شما پرسیده می‌شود و یا برای فرار از گفتن حقیقت، تن دادن به هرکاری.
   خلاصه اول بازی اتاق ولوله شد. در نهایت بهت و حیرت می‌خندیدیم. بلند می‌شدیم و به هوا می‌پریدیم. کم کم از شکل بازی خارج شد و همه شروع به حرف زدن کردند. راحت و رها. البته من چیز زیادی برای گفتن نداشتم. خودم را سپردم به بازی و خوب گوش دادم و خوب پرسیدم. چیزهای مهمی آشکار شد. عجب بازی عجیبی ست این جرئت حقیقت...

+ زهره پرسید خب اگه...
  • ۹۶/۰۹/۱۱
  • فافا

دانشگاه‌اش

نظرات  (۵)

  • آقاگل ‌‌
  • جرئت حقیقت بازی خوبی بود تا جایی که ما چند سال پیش فهمیدیم می‌شه تو بازی جرئت حقیقت هم دروغ گفت!
    پاسخ:
    دقیقا من به اون دوتا هم‌اتاقیم رک و راست گف
    تم شما سابقه دروغ گفتن زیاد دارید وقتی قراره من راست بگم شما دروع پس بازی نمی‌کنم. اونام خندیدن و قبول کردن حرفمو ولی جدی قول دادن راست بگن و گفتن. درواقع بازی بهانه بود. همه دلشون می‌خواست حرف بزنن. درست همونطور که تو عنوان گفتم.
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • این بازی به ریسکش می ارزه؟!
    ولی نمیشه با هر آدمی هم بازی کرد!
    پاسخ:
    لذت بخشه. هم هیجانش هم گاها گفتن اسرار. ولی خب آره دیگه. اصلا معلوم نیس چی قراره ازت بپرسن و اگر هم جرئت رو انتخاب کنی معلوم نیس مجبور بشی چیکار کنی. گاهی واقعا باید از این بازی فرار کرد!
    یاد زندگی با چشمان بسته افتادم. رسول صدر عاملی فکر کنم..
    پاسخ:
    کتابه؟
    نخوندم. میرم دربارش میخونم
    داستان اول مترجم دردهای جومپا لاهیری اسمش موضوع موقته.
    این بازی منو یاد آخرای اون داستان می ندازه، یا شاید اون داستان منو یاد این بازی انداخت...
    بازی خطرناکیه!
    پاسخ:
    خطرناک، نه لزوما.
    :))) لاکپشت پیر ذهنت پس شد خرگوش بیش فعال :^^
    پاسخ:
    شاید!
    ولی نه. لاک پشتای پیرم گاهی حرکتوش زیاد میشه

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">