لانه‌زنبوری

این قسمت: زندگیِ تحصیلی

لانه‌زنبوری

این قسمت: زندگیِ تحصیلی

لانه‌زنبوری

انگار یک زنبور قرمز قلبم را نیش زده، جایش هم ورم کرده و خوب نمی‌شود!

نوشتن جایگزین خوبی برای غصه است، آدم را آرام می‌کند.

پیوندهای روزانه
یادم هست اولین بار ایشان بدون داشتن وبلاگ و با گذاشتن آدرس ایمیلشان برایم در وبلاگ قبلی‌ام "من‌نویس" کامنت گذاشتند. حوالی سال نود و دو بود به گمانم. محتوی کامنت هم تحسین عکسی بود که خودم گرفته بودم با همان دوربین کامپکت رحمت الله علیه :) من هم کلی خوشحال از اینکه یک نفر خارج از فضای بلاگستان توجهی به پُستم کرده برایشان ایمیل فرستادم. بعدها ایمیل‌های دیگری فرستاده شد. ایشان هم تصمیم گرفتند بلاگ بسازند و قطعا پیشنهاد من بیان بود.
   آن اوایل مشخص بود که ایشان هم تازه وارد دنیای عکاسی شده‌اند. اما بعد از گذشت این همه سال جهش عظیمی داشته‌اند. البته این همه سال حدود سه تا چهار سال است! امروز توی استوری اینستایشان چیزی شبیه پل چهارم اهواز دیدم و پرسیدم این کجاست. ایشان گفتند خودم بهتر می‌دانم و من فهمیدم اهوازند اما فکرش را نمی‌کردم وقتی کلاس عکاسی من به‌خاطر مشغله استاد برای اختتامیه مسابقه ملی عکس آن سوی واقعه تعطیل می‌شود و من هم می‌روم سری بزنم ببینم چه خبر است، ایشان را آنجا ببینم که همه جوایز را درو می‌کند :)
   وقتی درحال کنکاش با خودم بودم که بروم جلو و تبریک بگویم یا نه، درست کنار من به یکی از عکس‌ها زل زده بودند و من هم هرچه حساب کردم دیدم خیلی هم کار خوبی ست پس سلام کردم. یکی از بزرگ‌ترین دردها و مشکلات من تا به این‌جای زندگی، همین اینترنت لعنتی بوده است اما در عین حال یکی از ارزشمندترین چیزهای زندگی‌ام که غالبا آدم‌های خوب را هم توی دامنم می‌اندازد همین اینترنت است. از این بهتر نمی‌شد. مرا شناختند هرچند فامیلی‌ام را مثل خیلی‌ها غلط تلفظ کردند. نیمی از نمایشگاه را با هم دیدیم. درباره عکس‌ها، نمایشگاه و دانشگاه، کلاس عکاسی من و سماجت ایشان در فتوشاپ حرف زدیم. از تجربه عکاسی در اربعین حرف زدند و چیزهای خرد و ریز دیگر که حالا یادم نیست. آنقدر همه چیز خوب بود که من راس ساعت چهار تازه یادم افتاد که چهار کلاس داشته‌ام.
   لبخند دلنشینیِ صحبت با ایشان و دیدن کسی که حدود چهار سال پیش در همین بیان برایم کامنت گذاشته بودند از صورتم جمع نمی‌شد. انسان آرام، مودب، خوش‌رفتار و دوستداشتنی بودند. دوست داشتم ساعت‌ها آنجا به‌ایستم و ایشان را مجبور کنم برایم از عکاسی بگویند و افسوس که کلاس زبان مسخره‌ام را به این کار ترجیح دادم. خیلی ذوق زده و خوشحال شدم از دیدن ایشان. حس عجیبی بود. امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشند و بالاخره یک روز دوباره موفقیتشان را در کنار موفقیت خودم ببینم :)
  • ۹۶/۰۹/۱۴
  • زنبورِ ملکه

وبلاگ‌هایش

نظرات  (۴)

حس خیلی خوبیه. اینکه با کسی اشنا بشی و قبل دیدن ظاهرش، با شخصیت و طرز فکرش مواجهه کنی. کم کم اون ادم تو ذهنت شکل میگیره و بعدا که ببینیش خیلی دوست داری تصویر و تصورتو محک بزنی و بسنجی. و چه لذت بزرگتری است اگر واقعیت اون ادم از تصور ذهنیت برتر و بالاتر باشه ☺
پاسخ:
بله
البته من چهره ایشونو تو اینستاگرام دیده بودم میشناختمشون
ولی خب عکس از این لحاظ ناقصه
آدمارو نمیشه با واسطه عکس شناخت.
دیدار دلنشینی بود
چه خوب بوده:))))
حتی پست هم حس خوبی منتقل کرد:)
پاسخ:
خیلی خوب بود
پست تازه ناتوانه که حال خوب منو کامل برسونه. پرواز می‌کردم:)
  • یاسمن مجیدی
  • چقدر اینجور اتفاقا بامزه ن.
    و البته اینم بگم که من تازه با این پست فهمیدم که عکاسی رو داری  دنبال میکنی.
    راستی هوای اهواز چه خبر؟اینجا انقدر یکی دو روزه هواش بدتر از قبل شده که با خودم می گفتم اهواز دیگه چقدر در عذابه!
    پاسخ:
    خیلی خیلی خیلی
    بله چون وقت کم میارم و کم بهش می‌پردازم هرچند با این اتفاق عزمم جزم شد که وقت بزارم
    دیروز که خوب بود ولی ظاهرا امروز و بیشتر فردا قراره خراب بشه:( خیلی غم‌انگیزه. فکر نمی‌کردم یکی تو این هوا خیلی راحت آسم بگیره ولی جلوی چشمم اتفاق افتاد و متاسفم
  • حامد سپهر
  • اینجور دیدارها خیلی لحظه ی شیرینی هستن
    کلاس زبان همیشه هست خیلی وقتا این لحظات دوباره تکرار نمیشن و حسرتش میمونه تو دل آدم
    پاسخ:
    موند آقا، موند
    باید وایمیسادم تا ایشون اهواز بودن استفاده می‌کردم. حیف...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">